موجز ۱ از ۸ · ۲ دقیقه
نمیتوانیم مسئلهی دشوار آگاهی را حل کنیم؛ اما میتوانیم آن را به مسئلههای واقعی تجزیه کنیم.
خفاش بودن چه حسی دارد؟ در سال ۱۹۷۴، فیلسوف توماس نیگل مقالهای مشهور منتشر کرد که دقیقاً همین پرسش را مطرح میکرد. نیگل در واقع به خفاشها علاقه نداشت؛ علاقهی او به ماهیت آگاهی بود. او استدلال میکرد که برای هر جاندار آگاهی، مثلاً یک خفاش، زنده بودن حس خاصی دارد.
این حرف شاید اکنون بدیهی به نظر برسد؛ اما آن زمان بدیهی نبود. بسیاری از دانشمندان آن دوره هنوز آگاهی را با هوش، زبان یا ویژگیهای دیگری شبیه ویژگیهای انسانی اشتباه میگرفتند. امروزه بیشتر دانشمندان با نیگل موافقاند. آگاهی پدیدهای مستقل و منحصربهفرد است؛ و همهی موجودات زنده تا اندازهای در آن سهیماند. افزون بر این، آگاهی «طعم» ذهنی خاصی دارد. اما یک پرسش بزرگ همچنان باقی است: اصلاً چرا آگاهی وجود دارد؟
این پرسش به «مسئلهی دشوار» آگاهی معروف است. چکیدهی این موجز چنین است: نمیتوانیم مسئلهی دشوار آگاهی را حل کنیم؛ اما میتوانیم آن را به مسئلههای واقعی تجزیه کنیم. بسیاری از دانشمندان معتقدند حل مسئلهی دشوار آگاهی عملاً ناممکن است. به این فکر کنید: حتی اگر دانشمندان همهی سازوکارهای زیستی را که افکار، رفتارها و احساسات شما را پدید میآورند میشناختند، باز هم نمیتوانستند توضیح دهند چرا اینها با حس عجیب و همیشگی «تو بودن» همراه هستند. بههرحال، بهراحتی میتوانید نسخهای «زامبی» از خودتان را تصور کنید که دقیقاً مثل شما راه میرود، حرف میزند و عمل میکند؛ اما هیچ زندگی درونیای ندارد. آگاهی شبیه نوعی سس مخصوص و مخفی به نظر میرسد که جهان به همهی موجودات زنده افزوده است.
اما این به آن معنا نیست که نمیتوانیم بفهمیم مواد تشکیلدهندهی این سس چیست. علم همین حالا ابزارها و نظریههای فراوانی برای توضیح تجربههای آگاهانهی مختلف دارد؛ فقط باید همهی آنها را کنار هم بگذاریم. بلندپروازانه به نظر میرسد؟ خب، علم پیش از این هم چنین کاری کرده است. پیش از قرن بیستم، ویژگی زیستی حیات درست بهاندازهی آگاهی رازآلود بود. فلسفهی حیاتگرایی مطرح میکرد که نوعی انرژی ویژه و فراطبیعی در همهی موجودات زنده وجود دارد.
اما با پیشرفت زیستشناسی و آغاز مطالعهی نمونههای حدی مانند جانداران تکسلولی و ویروسها، دانشمندان کمکم دریافتند که «زنده بودن» ویژگی رازآلود و همهیاهیچ نیست. زنده بودن بیشتر شبیه مجموعهای درجهپذیر از فرایندهای زیستی مختلف بود. بنابراین، اگرچه شاید نتوانیم مسئلهی دشوار آگاهی را یکسره حل کنیم، شاید بتوانیم با مطالعهی جنبههای مختلف آگاهی آن را تجزیه کنیم. نویسنده این جنبهها را «مسئلههای واقعی» آگاهی مینامد. برای مثال، میتوانیم بررسی کنیم که چگونه فعالیت در قشر بینایی، تجربهی دیدن چیزی به رنگ قرمز تیره را در مقابل دیدن چیزی به رنگ قرمز روشن پدید میآورد. هرچه بیشتر بتوانیم توضیح دهیم که الگوهای فیزیکی مغز چگونه با تجربههای آگاهانه متناظر هستند، آگاهی کمتر رازآلود خواهد شد.