موجز ۱ از ۵ · ۴ دقیقه
سرنوشت خنجرش را میچرخاند.
با وجود ثروت و اعتباری که دختر یک بارون بودن به همراه دارد، زندگی آن الیوت خالی از سختی نبود. سه ضربهی مهم آن را به زندگیای سرشار از تنهایی و درد کشانده بود. نخستین ضربه در ۱۴ سالگی وارد شد، زمانی که مادر بسیار عزیز آن از دنیا رفت؛ آن را، درحالیکه گرفتار اندوه بود، به بث فرستادند تا تحصیلاتش را به پایان برساند. پدر خودپسند و متکبرش، سر والتر، و خواهر بزرگترش، الیزابت، که به همان اندازه خودبزرگبین بود، در این دوران دشوار هیچ تسلایی به او نمیدادند.
اما نقلمکان آن به بث، او را از مادر تعمیدیاش، لیدی راسل، جدا کرد؛ لیدی راسل همیشه خیر و صلاح آن را میخواست. آن پس از پایان تحصیلاتش بازگشت تا با خانوادهی بیاعتنایش در ملک آنها، کلینچ هال، زندگی کند: عمارتی باشکوه که محوطههایی برای سوارکاری و شکار، درختچهزارهایی با نگهداری دقیق و باغهایی شیک احاطهاش کرده بودند. خود عمارت هم به اندازهی محوطهاش چشمگیر بود. اتاقهای بیشمار عمارت پر از اثاثیهی مجلل بودند و مطابق تازهترین مدها تزیین شده بودند. این عمارت و عنوان بارونتی، مایهی افتخار فراوان سر والتر بودند؛ سر والتر صلاح میدید ثروتش را صرف هر تجمل قابلتصوری کند تا خانه و سبک زندگیاش بازتاب جایگاهش باشند. هرچند این ثروت برای تأمین نیازهای عملی آن بسیار سودمند بود، در مسائل عاطفی مانعی از کار درآمد.
آن در ۱۹ سالگی با مرد جوانی به نام ناخدا فردریک ونتورث آشنا شد که همراه برادرش در همان حوالی اقامت داشت. آن مجذوب هوش، سرزندگی و عمق احساسات او شد. ناخدا ونتورث نیز به همان اندازه شیفتهی آن شد. ذهن روشن و کنجکاو آن با مهربانی، فروتنی و ظرافت همراه بود. هرچند پدر آن در چهرهی ظریف او، که بسیار با چهرهی خودش تفاوت داشت، زیبایی خاصی نمیدید، ناخدا چنین نظری نداشت. طولی نکشید که این دو جوان عاشق هم شدند؛ آن هرگز چنین خوشبختیای را تجربه نکرده بود.
اما این خوشبختی دوام چندانی نداشت. ناخدا ونتورث از سر والتر اجازه خواست با آن ازدواج کند. اما سر والتر موافق نبود. هرچند ناخدا ونتورث جذبهای داشت که سر والتر نمیتوانست انکارش کند، ناخدا نه ثروتی داشت و نه روابط بانفوذی داشت. سر والتر درخواست ناخدا را صریحاً رد نکرد. اما به آن بیپرده گفت که اگر درخواست را بپذیرد، از آن پس از او دوری خواهد کرد.
برای سر والتر تصورناپذیر بود که با فردی به فرودستی ناخدا معاشرت کند و به خود اجازه دهد در انظار عمومی در کنار او دیده شود، حتی اگر ناخدا دامادش باشد. لیدی راسل هم با این وصلت مخالف بود. هرچند لیدی راسل بیشتر میتوانست از جایگاه اجتماعی ناخدا چشمپوشی کند، نگران آسایش و رفاه آن در آینده بود. ناخدا ونتورث شاید آرزوهای بزرگی برای اندوختن ثروت داشت، چنانکه بسیاری از افراد نیروی دریایی داشتند. اما در چنین مرحلهی ابتداییای از حرفهاش، هیچ تضمینی وجود نداشت که این آرزوها محقق شوند. لیدی راسل با بر عهده گرفتن نقش مادر غایب آن، به آن اصرار کرد که خودش را پای نخستین خواستگاری که دلش را برده است هدر ندهد.
و آن، که جوان و مهربان بود و عادت داشت از نظر لیدی راسل پیروی کند، اجازه داد متقاعدش کنند. در نتیجه، پیشنهاد ناخدا ونتورث رد شد؛ ناخدا دلشکسته آن حوالی را ترک کرد. آن هم بهشدت رنج کشید؛ به گفتهی خانوادهاش، «طراوت» خود را از دست داد و هرگز کاملاً روحیهاش را بازنیافت. هرچند آن بابت گوش دادن به توصیهی لیدی راسل خودش را سرزنش نمیکرد، از تصمیمش بسیار پشیمان بود. در سالهایی که گذشت، ناخدا ونتورث مسیر حرفهای درخشانی را طی کرد و به مردی ثروتمند تبدیل شد؛ این موضوع بر پشیمانی آن افزود. آن هنوز در دایرهی محدود معاشرتهایش کسی همپای ناخدا پیدا نکرده بود.
حتی اگر این دایره گستردهتر هم بود، بعید بود فرد دیگری بتواند آن را تا این حد مسحور کند. این دومین ضربهی بزرگ زندگی آن بود. سومین ضربه هشت سال بعد وارد شد، زمانی که سرانجام پیامدهای سبک زندگی ولخرجانهی سر والتر گریبانش را گرفت. سر والتر بدهی هنگفتی انباشته بود، حتی برای کسی به آن ثروتمندی؛ سر والتر چارهای نداشت جز اینکه کلینچ هال را به مستأجری اجاره دهد و به خانهای کوچکتر و آبرومند در بث نقلمکان کند. سر والتر در آنجا همچنان میتوانست به سبکی درخور یک بارون زندگی کند، بیآنکه هزینهی نگهداری ملکش را بپردازد. آن از نقلمکان به بث بهشدت اندوهگین بود.
اما این بدترین بخش ماجرا نبود. کلینچ هال به دریاسالاری به نام کرافت و همسرش سوفی، خواهر ناخدا ونتورث، اجاره داده شد. این چرخش بیرحمانهی سرنوشت زخمهای قدیمی آن را باز کرد، زیرا آن ناخدا را در کلینچ تصور میکرد که برای دیدن خواهرش به آنجا میآمد. کسی که هنوز برای آن بسیار عزیز بود، اما حالا غریبهای شده بود، در اتاقهای خانهی آن قدم میزد.