موجز ۱ از ۱۱ · ۳ دقیقه
هوموساپینس نخستین گونهی انسان نبود، اما امروز تنها گونهی باقی مانده است.
وقتی از انسان حرف میزنیم، معمولاً به گونهی خودمان فکر میکنیم. اما تاریخ انسان، خیلی پیشتر از پیدایش ما آغازشده است. شواهدی از حضور نخستین انسانها وجود دارد که به حدود دو میلیون و هشتصد هزار سال پیش برمی گردد. انسانهای آن دوران چندان هم موجودات ویژهای نبودند. نه کسی اتم میشکافت و نه کسی ان اف تی خریدوفروش میکرد.
آنها هم مثل طوطیها، یوزپلنگها یا عروسهای دریایی، یکی از جانوران روی زمین بودند و تأثیر محدودی بر محیط اطرافشان داشتند. البته انسانهای اولیه مغز نسبتاً بزرگی داشتند، روی دو پا راه میرفتند، ابزار به کار میبردند و دسته جمعی زندگی میکردند. اما این ویژگیها فقط به گونهی ما اختصاص نداشت. گونههای دیگری از انسان هم وجود داشتند.
گاهی تصور میکنیم تکامل انسان مسیری ساده و مستقیم داشته است؛ یعنی یک گونه جای گونهی قبلی را گرفته، تا سرانجام نوبت به ما رسیده است. اما واقعیت پیچیدهتر از این است. تاریخ تکامل انسان بیشتر به درختی با شاخههای مختلف شباهت دارد. چندین گونهی انسانی همزمان روی زمین زندگی میکردند و هوموساپینسهای اولیه هم تنها نبودند. یکی از اینگونهها، هومو فلورسینسیس بود. انسانهایی کوتاه قامت که قدشان حدود یک متر بود، اما با وجود جثهی کوچکشان، ابزارهای سنگی میساختند و از آنها استفاده میکردند.
دنیسوواها هم گروه دیگری از خویشاوندان ما بودند. دانشمندان در سال دو هزار و ده، با بررسی دی انای بقایایی از غاری در سیبری، آنها را شناسایی کردند. همین کشف، پرسش جالبی پیش میآورد: چه گروههای دیگری از انسانهای باستانی وجود داشتهاند که هنوز چیزی دربارهشان نمیدانیم؟ و البته، شناختهشدهترین خویشاوندان ما، نئاندرتالها هستند.
نامی که برای خودمان انتخاب کردهایم، یعنی «هوموساپینس»، در زبان لاتین به معنی «انسان خردمند» است. البته این اسم کمی هم خودستایانه است، چون تنها انسانهای باهوش آن دوران نبودیم. نئاندرتالها هم، ابزار میساختند، از آتش استفاده میکردند و شکارچیان ماهری بودند. مغز آنها هم اندازهی مغز ما و در بسیاری از موارد، حتی بزرگتر بود.
پس چه شد که ما در سراسر زمین گسترش پیدا کردیم، اما دیگر گونههای انسان از میان رفتند؟ چه بر سر خویشاوندانمان آمد؟ هراری برای بررسی این پرسش، دو دیدگاه را مطرح میکند: آمیزش و جایگزینی.
دیدگاه آمیزش میگوید هوموساپینسها با گروههای دیگر انسان، از جمله نئاندرتالها، جفت گیری کردند. در نتیجه، بخشی از میراث ژنتیکی آن گروهها به نسلهای بعد منتقل شد. امروز شواهد ژنتیکی نشان میدهد که چنین آمیزشی واقعاً رخ داده است. برای مثال، در افرادی که تبار اروپایی یا آسیایی دارند، معمولاً حدود یک تا دو درصد از دی انای، از نئاندرتالها به ارث رسیده است. در بعضی جمعیتها، میراث ژنتیکی دنیسوواها هم دیده میشود.
البته این شواهد به آن معنا نیست که همهی گروههای انسانی به طور کامل با هم ادغام شدند. آمیزش، فقط بخشی از ماجرا را توضیح میدهد. دیدگاه جایگزینی، بیشتر بر رقابت میان گروههای انسانی تأکید دارد. بر اساس این دیدگاه، هوموساپینسها ممکن است با کمک مهارتها و ابزارهایشان، در دسترسی به غذا و دیگر منابع برتری پیدا کرده باشند. چنین رقابتی میتوانسته بقای گروههای دیگر را دشوار کند.
احتمال درگیریهای خشونتآمیز هم مطرحشده است. بااین حال، نمیتوان با قطعیت گفت که گونهی ما، دیگر انسانها را با خشونت از میان برده است. پس پاسخ چیست؟ آیا با خویشاوندانمان آمیزش کردیم یا در رقابت با آنها پیروز شدیم؟
نظریهی آمیزش میگوید هوموساپینسها با گونههای دیگر انسان – بهویژه هومو نئاندرتالنسیس – جفتگیری کردند و این کار به ادغام تدریجی این دو گونه انجامید. شواهدی هم در تأیید این نظریه وجود دارد: دیانای اروپاییهای امروزی بین ۱ تا ۴ درصد دیانای نئاندرتال دارد، و مقداری دیانای از دیگر گونههای انسانی پیشین هم در آن هست. اما منتقدان این نظریه یادآوری میکنند که جفتگیری نئاندرتالها و ساپینسها فقط بهندرت میتوانست به زاد و ولد بینجامد، چون آنها گونههای متفاوتی بودند – نه فقط جمعیتهایی از یک گونهی واحد.
این دو اتفاق میتوانستهاند همزمان رخ بدهند. میدانیم که آمیزش صورت گرفته، اما هنوز دربارهی علت دقیق ناپدید شدن گروههای دیگر و نقش هوموساپینسها در آن، پرسشهای زیادی باقی مانده است.
در موجز بعدی، سراغ تواناییهایی میرویم که به گفتهی هراری، به گسترش ساپینسها کمک کردند و زمینهی تسلط آنها بر زمین را فراهم آوردند.
هنوز حکم نهایی صادر نشده است و با سرازیر شدن مداوم شواهد تازه، بحث همچنان داغ است. اما احتمال زیادی هست که هر دو نظریه تا حدی درست باشند. در موجز بعدی، نگاه دقیقتری به برتریهای اندکی میاندازیم که ساپینسها بر انسانهای دیگر داشتند و به آنها امکان دادند بر کرهی زمین مسلط شوند.