موجز ۱ از ۹ · ۲ دقیقه
هابیت و جادوگر
بیلبو بگینز یک هابیت بود – و از ظاهرش پیدا بود که با بقیهی همنوعانش چندان فرقی ندارد. یعنی کمی تپل بود، لباسهایی با رنگهای شاد میپوشید و کفش به پا نمیکرد. قدش کوتاه بود، حدود نصف قد یک آدم معمولی، و چهرهای دوستانه و خوشطینت داشت. بیلبو هم مثل هابیتهای دیگر در سوراخی در دل زمین زندگی میکرد که از راه دری سبز و کاملاً گرد میشد واردش شد.
یک روز صبح، بیرون در ایستاده بود و پیپش را میکشید که ناگهان پیرمردی عصابهدست جلو آمد. او کلاهی بلند و نوکتیز به سر و شنلی بلند و خاکستری به تن داشت و ریشی عظیم داشت. این مرد در واقع جادوگر بود و آنجا آمده بود تا کسی را برای شرکت در یک ماجراجویی پیدا کند. اما پیدا کردن نامزدی مناسب در هیچجای سرزمین هابیتها کار بسیار دشواری بود. بیشتر هابیتها – از جمله بگینزها – چندان اهل ماجراجویی نبودند. هابیتها عموماً ترجیح میدادند در خانههای آرام و دنج خود بمانند.
با این حال، بیلبو فقط یک بگینز نبود. او از طرف مادرش یک توک هم بود و توکها به این شناخته میشدند که هر از گاهی به ماجراجویی میروند. وقتی جادوگر سر صحبت را با او باز کرد، این دو جنبهی متضاد سرشت بیلبو هر دو در کار بودند. وقتی جادوگر سرانجام نامش را گفت – گندالف – بیلبو بهطرز خوشایندی غافلگیر شد.
البته که گندالف را میشناخت! این جادوگر به خاطر داستانها، آتشبازیها و اشیای افسونشدهاش معروف بود – و همچنین به اینکه پسرها و دخترهای جوان را به ماجراجویی میکشاند. گندالف خوشحال شد که دید بیلبو او را به یاد دارد و همان لحظه تصمیم گرفت آنچه را بیلبو خواسته بود به او بدهد.
بیلبو به گندالف اطمینان داد که چیزی نخواسته است و هیچ ماجراجوییای نمیخواهد، اما گندالف هر وقت بخواهد میتواند برای چای به خانهاش بیاید – شاید حتی فردا.