موجز ۱ از ۴ · ۴ دقیقه
صحنهی اول: رؤیای میجر
همهی حیوانات مزرعهی مانر دربارهی یک چیز حرف میزدند. میجر پیر رؤیایی دیده بود. ظاهراً این رؤیا آنقدر مهم بود که قرار بود جلسهای ویژه دربارهی آن در انبار برگزار شود. میجر پیر گراز نر ۱۲سالهای از نژاد میدل وایت بود که جایزه برده بود و همه نهایت احترام را برایش قائل بودند. میجر پیر بزرگ خردمند جمع بود؛ اگر حرف مهمی برای گفتن داشت، هیچکس از اینکه برای شنیدن حرفش یک ساعت از خواب خود بزند، شکایت نمیکرد.
وقتی صاحب مزرعه، آقای جونز، مست از میخانه تلوتلوخوران به خانه برگشت و به خواب رفت، دیگر خطری در کار نبود و همه آزاد بودند در انبار جمع شوند. میجر پیر از روی سکویی کمی بلندتر از زمین، بر بستر کاهی خود، رو به جمع سخن گفت. مرغها، گوسفندها، جوجهاردکها، اسبها، سگها، خوکها و الاغ در برابرش بودند؛ حتی کبوترها هم سراپا گوش بودند.
میجر پیر گلویش را صاف کرد و توضیح داد که بخشی از دلیل برگزاری این جلسه شرح رؤیای شگفتانگیزی است که دیده بود؛ اما همچنین زمان آن رسیده بود که خرد خود را به دیگران منتقل کند. میجر گرازی پیر بود؛ روزهای زندگیاش به شماره افتاده بود. اما با تکیه بر سالها تجربه باور داشت که ماهیت زندگی را بهاندازهی هر موجود زندهی دیگری فهمیده است. و ماهیت زندگی چنین بود: فلاکتبار، پرمشقت و کوتاه بود.
همانطور که گراز پیر تنومند روشن کرد، زندگی یک حیوان در انگلستان، زندگی در بردگی بیرحمانه بود. حیوانات را به کار طاقتفرسا وادار میکردند و حداقل غذا را به آنها میدادند. سپس، وقتی دیگر به کار نمیآمدند، حیوانات را بهطرزی وحشیانه سلاخی میکردند. و علت اینهمه بدبختی چه بود؟ خب، خیلی ساده: انسان بود. انسان در خدمت منافع خود است و فقط منافع خود را دنبال میکند. انسان تنها جانوری است که مصرف میکند و هیچچیز تولید نمیکند. انسان نه شیر میدهد و نه تخم میگذارد. انسان نه آنقدر نیرومند است که گاوآهن بکشد و نه آنقدر سریع است که خرگوش بگیرد. انسان برای این کارها از حیوانات استفاده و سوءاستفاده میکند؛ همهی حاصل کار یا به حلق انسان میرود یا به سود تبدیل میشود. تمام چیزی که حیوانات در ازای رنج خود میگیرند، جیرهای ناچیز و جایی سرد و خشک برای خوابیدن است.
سپس میجر پیر به نکتهی اصلی حرفش میرسد و میگوید: «پیام من به شما این است، رفقا: شورش! ما باید برای برانداختن نسل بشر تلاش کنیم. شاید این اتفاق فردا یا حتی صد سال دیگر رخ ندهد. اما عدالت سرانجام پیروز خواهد شد. و تا آن زمان، باید این پیام را پخش کنیم. به هر حیوانی بگویید که ما دیگر زیر سلطهی بیرحمانهی انسان کار نخواهیم کرد. بگویید که میتوانیم برای منفعت خودمان کار کنیم و این کار را خواهیم کرد. بگویید که روزی با تلاش خودمان آزاد و ثروتمند خواهیم شد. به حیوانات بگویید که میتوانیم در مبارزه و پاداشمان متحد باشیم. بگویید که همهی انسانها دشمن هستند و همهی حیوانات رفیق هستند!»
فریادهای شادی در انبار بلند شد. بهسرعت رأیگیری کردند؛ تقریباً همه، بهجز چند گربه و سگ، یکصدا موافقت کردند که حتی حیوانات وحشی مانند خرگوشها و موشها هم باید رفیق به شمار بیایند. سپس میجر پیر اصول بنیادین شورششان را بیان کرد؛ اصولی که بعدها به هفت فرمان معروف شدند.
هر موجودی که روی دو پا راه میرود، دشمن است.
هر موجودی که روی چهار پا راه میرود یا بال دارد، دوست است.
هیچ حیوانی نباید لباس بپوشد.
هیچ حیوانی نباید در تخت بخوابد.
هیچ حیوانی نباید الکل بنوشد.
هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد.
همهی حیوانات برابر هستند.
سرانجام میجر پیر شروع به صحبت دربارهی رؤیایی کرد که دیده بود. این رؤیا تصویری از جهانی بدون انسان بود. میجر نمیتوانست جزئیات رؤیا را دقیق توصیف کند. اما میتوانست ترانهای را توصیف کند که رؤیا در ذهنش زنده کرده بود. این ترانهای بود که مادرش میخواند؛ هرچند مادرش همهی واژههای ترانه را به یاد نمیآورد. این ترانه در نسلهای گذشته گم شده بود. اما میجر پیر در رؤیای خود تکتک بندهای آن را شنیده بود.
سپس میجر شروع به آموزش این ترانه به حیوانات کرد؛ نام ترانه Beasts of England («حیوانات انگلستان») بود. بندهای ترانه تصویری از آیندهای طلایی میساختند که در آن تنها حیوانات بر کشتزارهای پربار انگلستان قدم میگذاشتند. ترانه بر دل تکتک حیوانات انبار نشست؛ حیوانات آن را بارها و بارها خواندند تا همهی سطرهایش را از بر کردند.