موجز ۱ از ۷ · ۳ دقیقه
بخش ۱: «چیزی در مملکت دانمارک فاسد است»
کتاب «هملت» در شبی سرد و زمستانی بر باروهای قلعهی السینور آغاز میشود. سربازی مضطرب نگهبانی میدهد. صدای حرکتی را میشنود. فریاد میزند: «کی آنجاست؟» پاسخ میآید: «نه، تو به من جواب بده؛ بایست و خودت را معرفی کن.» صدای آشنا به او اطمینان میدهد؛ سرباز سلاحش را پایین میآورد. یکی از نگهبانان دیگر آمده است تا جای او را بگیرد. سرباز هنگام رفتن از همرزمش تشکر میکند. میگوید: «سرما جانسوز است؛ دلم هم ناخوش است.» این احوالپرسیها و گفتهی سربازی که میرود، نشان میدهند که اوضاع دانمارک روبهراه نیست. السینور، مقر این پادشاهی، در حالت انتظاری آمیخته با اضطراب به سر میبرد. با شنیدن گفتوگوهای سربازان، از شورشی در نروژ باخبر میشویم؛ نروژ در دوران شاه فقید، هملت، مستعمرهی دانمارک بود. سالها پیش، شاه هملت فورتینبراس، پادشاه نروژ، را کشت و سرزمینهای او را ضمیمهی قلمرو خود کرد. اکنون فورتینبراس جوان، پسر شاه کشتهشده، در پی انتقام است؛ دانمارک سخت مشغول آماده شدن برای جنگ پیش روست. ابری تیره بر این تدارکات سایه انداخته است.
دو شب است که شبح شاه هملت بر باروهای السینور ظاهر شده است. این منظرهی هولناک، با زرهی بر تن، نگهبانان قلعه را وحشتزده کرده است. نگهبانان نمیتوانند هدف شبح را توضیح دهند؛ پس ماجرا را با هوراشیو، دوست وفادار پسر شاه فقید، شاهزاده هملت، در میان میگذارند. آیا شاه آمده است تا بار دیگر، حتی اگر فقط در هیئت روح باشد، با «نروژ جاهطلب» بجنگد؟ هوراشیو نمیتواند این گمان را از خود دور کند که حالت ترسناک چهرهی شبح از هدفی عمیقتر خبر میدهد. فضای غریب السینور این گمان را تقویت میکند.
همانطور که یکی از سربازانی که شبح را دیده است میگوید، چیزی در مملکت دانمارک فاسد است. سوگواری برای مرگ شاه هملت چندان طول نکشید. در فاصلهی دو ماه، برادرش کلودیوس تاج او را تصاحب کرده بود و با بیوهاش گرترود ازدواج کرده بود. درحالیکه سربازان از جنگ و اشباح حرف میزنند؛ دربار سلطنتی پیوند این زوج را با شراب، موسیقی و آتشبازی جشن میگیرد. همین عروسی بود که هوراشیو را به دانمارک بازگرداند. او در السینور دوست قدیمی دوران دانشگاهش، شاهزاده هملت، را غرق در اندوه مییابد.
وقتی نخستین بار سخنان هملت را میشنویم، با مردی روبهرو میشویم که اندوهی عمیق و خشمی برحق سراسر وجودش را فراگرفته است. مادرش چه زود دست از سوگواری برای پدرش کشید! چه بیشرمانه با یکی کردن مراسم تدفین و عروسی، هزینهها را پایین نگه داشتند! هملت به هوراشیو میگوید، انگار غذایی که یک روز برای عزاداران آماده کرده بودند، روز بعد صرفهجویانه برای ضیافتی شاد دوباره به کار گرفته شده بود. برای هملت، جهان ملالآور و بیطراوت شده است؛ همهی شادی و علاقهاش به جهان از بین رفته است. دانمارک چیزی جز باغی وجیننشده نیست که از چیزهایی با «سرشتی پلید و زننده» پر شده است. ازدواج بیشازحد شتابزدهی مادرش خلاف طبیعت است؛ حتی ازدواج با محارم است. کلودیوس هم در مقایسه با پدرش که «چنین شاه والایی» بود، چیزی جز میخوارهای شهوتران نیست. اما هملت چه میتواند بکند؟ کلودیوس شاید جانشینی ناشایست باشد؛ اما کلودیوس پادشاه است و هملت پسرخوانده و وارث اوست. محکوم کردن علنی شاه و ملکه به معنای تفرقهافکنی در دانمارک و تضعیف حکومتی خواهد بود که سلامت آن به کردار هملت هم بستگی دارد. نه، هملت باید نقش شاهزادهی وظیفهشناس را بازی کند و زبانش را نگه دارد، حتی اگر این کار دلش را بشکند.