موجز ۱ از ۶ · ۲ دقیقه
احساس بیمعنایی زندگی پیامد برخی تجربههای اجتنابناپذیر زندگی است.
اگر از کسی بپرسید «چرا زنده ماندن را انتخاب میکنی؟» ممکن است پاسخهای بسیار گوناگونی بشنوید. بعضیها در برابر خانوادهشان احساس تعهد میکنند. بعضی دیگر ممکن است کنجکاوند ببینند زندگی چه چیزهایی برایشان در آستین دارد. و بعضیها هم شاید اصلاً هیچوقت به این پرسش فکر نکرده باشند و با کلافگی چشمهایشان را بچرخانند.
کامو استدلال میکند که رایجترین دلیلی که مردم ادامهی زندگی را انتخاب میکنند حسی کلی است که فعالیتهایمان در زندگی ارزش انجام دادن دارند.
این حس بهویژه وقتی جوانیم و زندگی پر از امید و نوید به نظر میرسد صدق میکند. جاهطلبیها ما را به پیش میرانند. خودمان را در حال پیشرفت میبینیم. و احساس میکنیم کارهایمان دلیلهای خوبی پشتشان دارند.
اما در زندگی هر کسی زمانی فرا میرسد که تردیدهای آزارنده کمکم این خوشبینی را میخورند. بهویژه دو تجربه هستند که احساس هدفمندی زندگی را به چالش میکشند: تکراری بودن روزهایمان و آگاهی روزافزون از مرگی که در پیش است.
پیام اصلی اینجاست: احساس بیمعنایی زندگی پیامد برخی تجربههای اجتنابناپذیر زندگی است.
در چرخهی فرسایندهی کار از نه صبح تا پنج عصر، که در آن خوردن، خوابیدن، کار کردن و دوباره از نو ورد زندگیمان است، کیفیت تکراری کارهایمان خودش را نشان میدهد. کمکم بیشتر احساس میکنیم ماشینیم تا آدم. و تکرار مداوم کافی است تا هر شوری را که روزی در کارمان مییافتیم از میان ببرد. در خستگیای که آخر یک روز کاری حس میکنیم، غیرعادی نیست که از خودمان بپرسیم اینها همه واقعاً برای چیست.
بدتر از همه اینکه گریزناپذیری مقصد نهایی – مرگ – با بالا رفتن سنمان هر روز پررنگتر بر زندگیمان سایه میاندازد. این گریزناپذیری یادآوری همیشگی است که هیچکدام از کارهایمان در زندگی پیامد ماندگاری ندارد.
با توجه به این دو تجربهی ناخوشایند، غیرعادی نیست که کسی احساس کند تقلاها و رنجهایش در زندگی بیهودهاند.
این احساس که زندگی هیچ ارزش یا معنای غاییای ندارد همان چیزی است که کامو امر پوچ مینامد.
دلیل اینکه امر پوچ در این بحث اینقدر اهمیت دارد این است که مستقیماً به مسئلهی خودکشی مربوط است.
اغلب فرض میشود که اگر زندگی معنایی نداشته باشد، ارزش زیستن ندارد.
اگر این فرض درست باشد، برای هر کسی که دربارهی زندگیاش چنین احساسی دارد دوراهیای بسیار واقعی و بسیار فوری پیش میآید. آیا او باید با انکار این حقیقت ناخوشایند که به کل نگاهش رنگ میزند به زندگی ادامه دهد، یا باید به زندگیاش پایان دهد؟
مسئلهی فراگیر این موجزها این است که بررسی کنیم آیا بیمعنایی واقعاً به معنای بیارزشی است، یا آیا با همهی اینها میشود در جهانی بیمعنا زندگی خوبی داشت.