موجز ۱ از ۷ · ۲ دقیقه
بخش یک: میکوم، آلاباما
میکوم، به قول اهالی، از آن شهرهای تکتاکسی بود. شهر کوچکی بود؛ واقعاً فقط یک تاکسی داشت که مردم را به ایستگاه راهآهن میبرد و از آنجا برمیگرداند. شهر دقیقاً به حال و روز بدی نیفتاده بود؛ اما نشانههایی از بیتوجهی دیده میشد: پیادهروهای پوشیده از علف و جادههای خاکآلودی که هنگام باران به گلولای قرمز تبدیل میشدند. البته چندان هم باران نمیبارید.
درختان در بهار جوانه میزدند و در پاییز برگهایشان میریخت؛ اما گرما همیشگی بود. گرما یقههای آهارخوردهی مردان را شل میکرد و دانههای عرق را بر پیشانی پودرمالیشدهی زنان روان میکرد. بیپایان بودن گرما این احساس را به وجود میآورد که زمان در میکوم کندتر از جاهای دیگر میگذرد. شهر وجه باشکوهتری هم داشت. میکوم یک مرکز اداری و مقر حکومت شهرستان بود. مرکز شهر از خیابانهای عریضی تشکیل میشد که درختان بلوط در امتدادشان صف کشیده بودند و ساختمانهای محکمی که داعیهی سبک معماری داشتند.
شاید ساختمان دادگاه محکمترین و پرمدعاترین ساختمان شهر بود؛ این ساختمان بر ستونهای سنگی عظیمی تکیه داشت که بیشتر مناسب یک معبد یونانی بودند تا دادگاه یک شهرستان. شمار صاحبان مشاغل تخصصی در میکوم بیشتر از چیزی بود که معمولاً در شهرهای هماندازهی آن پیدا میشد. میکوم از آن جاهایی بود که مردم در آن دندان میکشیدند، قلبشان را معاینه میکردند و قراردادهایشان را به امضای تأییدکننده میرساندند. شهرستان میکوم منطقهای روستایی بود؛ دریایی از کشتزارهای پنبه و زمینهای جنگلی بود. اما خود شهر جزیرهای از آداب زندگی شهری بود. در میان این مردان متخصص، وکیلی به نام اتیکوس فینچ بود.
اتیکوس مردی قدبلند و عینکی، حدوداً ۴۵ساله بود؛ چهرهای خوشایند با خطوط چهارگوش و موهای سیاه پرپشتی داشت که رو به خاکستری میرفتند. او از هر نظر اهل میکوم بود. جدش، سایمون فینچ، این شهر را بنیان گذاشته بود؛ خانوادههای زیادی در شهر نبودند که اتیکوس با آنها نسبت خونی یا سببی نداشته باشد. او وکیلی بسیار محترم بود؛ دستکم بهترین وکیل شهرستان بود. اما وکالت در پروندههای کیفری را دوست نداشت؛ به نظرش کار ناخوشایندی بود. کار مهمی بود؛ اما کار کثیفی بود.
اتیکوس از نخستین پروندهاش چنین احساسی داشت. او وکالت دو برادر را بر عهده گرفته بود که در دعوا بر سر یک اسب، آهنگر شهر را کشته بودند. اتیکوس به آنها گفت به قتل درجهی دو اعتراف کنند؛ اعترافی که جانشان را نجات میداد. اما آنها گفتند آهنگر حرامزادهای بود که به سزای اعمالش رسیده بود و خود را بیگناه اعلام کردند. اتیکوس دیگر هیچ کاری نمیتوانست برایشان انجام دهد، جز اینکه در مراسم اعدامشان حاضر شود؛ او هم از سر وظیفه و با اکراه در مراسم حاضر شد.