موجز ۱ از ۷ · ۲ دقیقه
خودتان را کم نگیرید
کریستین، یکی از برترینهای تحلیل بازاریابی، تازه پروژهای ۴ میلیون دلاری را به نتیجه رسانده بود که یکی از همکارانش خواست گروهش را از چنگش درآورد. یک کارگاه مهارتهای رابطهسازی قرار نبود این مشکل را حل کند؛ رقیبش دنبال هماهنگی نبود؛ میخواست برنامهی خودش را پیش ببرد. اما پیش از آنکه دربارهی تاکتیکها تصمیم بگیرد، کریستین باید اول نگاهش به خودش را عوض میکرد. خودش را اینطور تعریف میکرد: جوانترین نفر، تنها زن، و کمسابقهترین عضو. اما به همان راحتی میتوانست بگوید فارغالتحصیل ممتاز امبیای است، تیزبینترین ذهن تحلیلی اتاق، و کسی که پشت بزرگترین موفقیت اخیر ایستاده. پس روایتش را عوض کرد، جنگید، برد، و به نقشی رفت که در آن قوتهایش وزن بیشتری داشت.
این طرز فکر، قانون اول قدرت را نشان میدهد: از سر راه خودتان کنار بروید. منتظر انصاف نمانید، جایگاهی را که نتیجههایتان به دست آوردهاند بپذیرید، و مثل کسی رفتار کنید که حق حضور دارد. اما خیلی از آدمهای توانمند با یک مانع روبهرو میشوند: سندرم ایمپاستر یا «حس متقلببودن»؛ الگویی که در آن به شایستگی خودتان شک میکنید و میترسید رسوا شوید و دیگران بفهمند متقلبید. این حالت تردید میسازد: اضطراب بیرون میزند، ارائهها عقب میافتند، و اهمالکاری بیشتر میشود.
برای شکستن این چرخه، از دو قدم شروع کنید. اول، به بالادستیها با نگاهی واقعبینانه نگاه کنید. خیلی از آدمهای جایگاههای بالاتر لزوماً شایستهتر نیستند؛ فقط جای خودشان را محکم گرفتهاند. دوم، خودتان را وادار کنید ایدههایتان را مطرح کنید و بفروشید، حتی وقتی این کار ناخوشایند است. اینجا میتوانید عمل را به تغییر ذهنیت تبدیل کنید. طبق نظریهی خودادراکی، مردم نگرشهایشان را با تماشای رفتار خودشان شکل میدهند. به زبان ساده، اگر مثل آدمی بااعتمادبهنفس رفتار کنید، داستان درونی ذهنتان هم کمکم با آن هماهنگ میشود. پس حرفتان را بزنید. اعتبار کارهایتان را بپذیرید. گفتوگو را با عذرخواهی شروع نکنید. و با گذشت زمان، اعتمادبهنفسی که حس میکنید با رفتارتان همسو میشود.
میتوانید این تغییر را با سه تمرین سریع قویتر کنید. اول، واژههایی را که برای توصیف خودتان به کار میبرید فهرست کنید، بعد از چند همکار مورداعتماد بخواهید مرورشان کنند و هر کلمهای را که کوچکتان میکند عوض کنند. دوم، یک روز از تعاملهایتان را ثبت کنید و هر عذرخواهی بیدلیلی را حذف کنید. سوم، داستان مسیر شغلیتان را دوباره بنویسید، طوری که بر مدرکها، دستاوردها و اثرگذاریتان تأکید کند.
از همانجا شروع کنید که کریستین شروع کرد: داستانی را که برای خودتان تعریف میکنید عوض کنید، بعد با رفتارهایتان همان هویتی بشوید که میخواهید. اینطور است که از سر راه خودتان کنار میروید.