موجز ۱ از ۵ · ۳ دقیقه

چرا شهودتان مشاور شغلی بدی است

تصور کنید در یکی از بزنگاه‌های بزرگ زندگی ایستاده‌اید. توصیه‌ها هم مثل همیشه از راه می‌رسند: به دلت اعتماد کن. دنبال علاقه‌ات برو. این حرف‌ها الهام‌بخش به نظر می‌رسند. اما اگر روان‌شناسی انسان را دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم این توصیه‌ها راه مطمئن رسیدن به فاجعه‌ی شغلی‌اند. از شما خواسته می‌شود به درونتان نگاه کنید؛ ته روحتان را بکاوید و پیش‌بینی کنید چه چیزی دهه‌ها بعد خوشحالتان می‌کند. اما مغز شما برای چنین پیش‌بینی‌ای ساخته نشده.

علوم شناختی می‌گوید شهود انسان برای تصمیم‌های سریع درباره‌ی خطرهای فوری تکامل یافته، نه برای سنجیدن مسیری شغلی چهل‌ساله. پس وقتی می‌خواهید حدس بزنید کدام شغل به شما می‌خورد، معمولاً روی چند گزینه‌ی واضح گیر می‌کنید و نسبت به بقیه‌ی راه‌ها کور می‌مانید. حافظه اوضاع را بدتر هم می‌کند. ما تجربه‌های گذشته را تقریباً فقط بر اساس اینکه چطور تمام شده‌اند قضاوت می‌کنیم؛ یعنی چیزهای روزمره‌ای که واقعاً خوشحالمان می‌کرده، تقریباً اصلاً به چشم نمی‌آیند. انتخاب شغل بر پایه‌ی حس درونی، مثل گذر از شهری بزرگ با نقشه‌ای است که از خاطره‌ای کم‌رنگ از بچگی کشیده شده.

وقتی بپذیرید شهود گمراهتان می‌کند، محبوب‌ترین توصیه‌ی شغلی دنیای امروز فرو می‌ریزد. این تصور که شما یک علاقه‌ی واحد و ازپیش‌موجود دارید که فقط باید پیدایش کنید، افسانه است. علاقه‌های انسان مدام عوض می‌شوند. به چند سال پیش برگردید؛ به چیزی که پنج یا ده سال پیش ذهنتان را پر کرده بود، و احتمالاً می‌بینید دلبستگی‌های امروزتان هیچ شباهتی به آن ندارند. حتی کسانی که ما نماد شغلِ برخاسته از علاقه می‌دانیمشان، معمولاً اتفاقی سر از آن مسیر درآورده‌اند.

استیو جابز، مظهر شعار «کاری را بکن که دوست داری»، را در نظر بگیرید. خیلی پیش از آنکه فناوری را دگرگون کند، دلش با بودیسم ذن بود، و بیشتر برای پول سریع سراغ الکترونیک رفت. علاقه‌ی شدیدش فقط بعد از آن شکل گرفت که در این کار مهارت پیدا کرد و طعم موفقیت را چشید. اگر دست از جست‌وجوی علاقه‌ای بردارید که از اول وجود نداشته، پس باید به چه چیزی توجه کنید؟

برای شروع، به‌جای محتوای یک شغل، به زمینه‌اش نگاه کنید. بپرسید واقعیت روزمره‌ی آن کار واقعاً راضی‌تان می‌کند یا نه. پژوهش‌ها به چند عامل اشاره می‌کنند که یک نقش شغلی را رضایت‌بخش می‌کنند. خودِ کار باید با استقلال، تنوع و بازخوردی که شما را به حالت غرقگی می‌برد، درگیرتان کند. آدم‌های دوروبرتان باید حامی و صادق باشند. و آن نقش باید از عامل‌های فرساینده‌ای خالی باشد که همه‌چیز را می‌بلعند؛ رفت‌وآمد طاقت‌فرسا، ناامنی همیشگی یا محیطی سمی تقریباً هر مزیت دیگری را بی‌اثر می‌کند.

اما یک عامل از بقیه مهم‌تر است: کار باید به مردم کمک کند. معنایی از اینکه مستقیم زندگی کسی را بهتر کنید به دست می‌آید که هیچ چیز دیگری دقیقاً جایش را نمی‌گیرد. اما اگر کمک به دیگران کلید اصلی رضایت باشد، چطور تصمیم می‌گیرید به کی کمک کنید؟