موجز ۱ از ۶ · ۲ دقیقه

اگر زندگی را مسابقه بدانیم، محکوم به باختیم

برای اینکه ورزشکار ستاره‌ای بشوید چه چیزی لازم است؟ روشن است: کلی تلاش و استعداد. اما در اواخر قرن نوزدهم، روان‌شناسی به نام نوربرت تریپلت نشان داد رقابت هم کمک می‌کند. مثلاً دوچرخه‌سوارها در مسابقه سریع‌تر از تمرین رکاب می‌زنند.

اما زندگی که مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری نیست. اگر همه‌چیز را با معیار برد و باخت ببینیم، بیشتر ما آخرش ناامید می‌شویم. چون هر وقت آدم‌ها برای جایگاه‌های برتر رقابت می‌کنند، فقط عده‌ی کمی می‌توانند برنده بیرون بیایند. در المپیک لندن فقط ۸٫۸ درصد شرکت‌کننده‌ها با مدال برگشتند. همین‌طور فقط بخش کوچکی از جامعه جزو نخبگان اقتصادی است. به بیان دیگر، بیشتر رقیب‌ها، هرقدر هم تلاش کنند، می‌بازند. پس اگر هدف زندگی را رقابت بدانیم، بیشتر ما شکست می‌خوریم و آخرش بدبخت و درمانده می‌شویم.

اما این تنها جنبه‌ی منفی رقابت نیست. رقابت به سلامتی ما هم آسیب می‌زند و می‌تواند منبع بزرگی برای استرس باشد. اگر همیشه حس کنیم باید بهترینِ بهترین باشیم و نتوانیم به دیگران تکیه کنیم، چون آن‌ها را رقیب می‌بینیم، تنها راهمان این است که همه‌چیز را خودمان انجام بدهیم. راحت می‌شود دید این وضع چطور به زیاده‌کاری و بی‌خوابی می‌رسد. فقط همین باور که زندگی رقابت است و همه علیه ما هستند، استرسمان را بالا می‌برد. و همه‌ی این‌ها ما را به فرسودگی می‌کشاند.

از این گذشته، آدم‌های به‌شدت رقابت‌جو اغلب خطرهای بی‌جا می‌کنند. مثلاً بعضی کشتی‌گیرها برای رسیدن به وزن دسته‌شان، با لباس لاستیکی تمرین‌های خیلی سنگین می‌کنند. این کار عرق شدیدی می‌آورد و می‌تواند به گرمازدگی و حتی مرگ بینجامد.

و آخر اینکه رقابت می‌تواند مردم را از کارهایی که به نفعشان است دلسرد کند. اگر باور کنیم یک فعالیت، مثل ورزش، فقط برای بردن است و حس کنیم نمی‌توانیم ببریم، کلاً کنارش می‌گذاریم؛ حتی اگر جدا از بردن، فایده‌های دیگری هم داشته باشد.