موجز ۱ از ۷ · ۲ دقیقه
جنگ داخلی سیرالئون ناگهان همهچیز را دگرگون کرد
از نگاه دنیای غرب، آفریقا شاید مترادف آشوب داخلی و جنگ به نظر برسد. اما این فقط یک تعمیم است؛ ملتهای آفریقایی هم به اندازهی هر کشور دیگری صلح میخواهند. حتی سیرالئون هم سالها آرامش را تجربه کرده بود، پیش از آنکه جنگ داخلی در دههی ۱۹۹۰ شعلهور شود.
نویسنده از بچگی خاطرههای خوشی به یاد میآورد؛ مثلاً وقتی مادرش غذا آماده میکرد، یا وقتی با دوستانش در برنامههای استعدادیابی با موسیقی هیپهاپ میرقصید. روی هم رفته، بچگیاش فرق چندانی با بچگی خیلی از بچههای دیگر دنیا نداشت. هرچه دربارهی جنگ میشنید، معمولاً از فیلمها و کتابها میآمد، یا از گزارشهای گاهبهگاه بیبیسی دربارهی جنگی که در لیبریا، کشور همسایه، ادامه داشت. پس وقتی جنگ واقعاً شروع شد، همه را غافلگیر کرد.
روزی در ژانویهی ۱۹۹۳، نویسنده، برادر بزرگترش جونیور و دوستی به نام تالوی به شهر ماترو جونگ رفتند؛ سفری ۲۵ کیلومتری از زادگاهشان، موگبوئمو. پسرها برای یک برنامهی استعدادیابی رفته بودند و قرار بود خانهی یکی از دوستان بمانند. اما وقتی دوستشان به استقبالشان آمد، خبر بدی آورد: به موگبوئمو، خانهی نویسنده، تازه یک گروه شورشی حمله کرده بود. نویسنده و برادرش تصمیم گرفتند به خانه برگردند تا پدر و مادر و خواهر و برادرهایشان را پیدا کنند، اما در راه خیلی زود نظرشان عوض شد.
سیل مردمی را دیدند که از موگبوئمو میگریختند؛ بسیاری زخمی بودند و هرکس هرچه میتوانست با خودش میبرد. و وقتی اولین جسد را دیدند، برای پسرها روشن شد که خانوادهشان هم لابد از موگبوئمو گریخته. وحشتزده، به سمت ماترو جونگ و امنیتش برگشتند.
اینکه آدم یک روز با خانوادهاش در آرامش زندگی کند و روز بعد حتی نداند پدر و مادرش کجا هستند، خودش بهتنهایی وحشت بزرگی بود؛ اما جنگ وحشتهایی بهمراتب بدتر هم با خودش آورد. در ادامه میبینید جنگ برای آسیبپذیرترین گروه هر کشور چه معنایی دارد؛ یعنی بچههایش.