موجز ۱ از ۴ · ۳ دقیقه
پدرسالاری
شفالی در هند به دنیا آمد و در فرهنگی بزرگ شد که سرشار از سنت و پدرسالاری بود. یکی از دامهای پدرسالاری که کودکیاش را گرفتار کرد، شیفتگی جامعهی هند به پوست و چشم روشن بود. شفالی هر دو را داشت و همین، توجهی ناخواسته و بیش از حد به سویش کشاند. ششساله بود که میخواست نینجا شود تا بتواند در برابر مردها از خودش دفاع کند. نقشه جواب نداد. تا دوازدهسالگی، دهها غریبه دستمالیاش کرده بودند و دو خویشاوند مرد هم به او آزار جنسی رسانده بودند. شبهایی که یکی از همان آزارگرها در خانهی پدریاش میماند، شفالی ملافهها را از سر تا نوک پا دور خودش میپیچید و گره میزد، مثل یک سوسیس، تا او را دور نگه دارد. اما آن مرد فقط گرهها را باز میکرد. لگدزدن هم فایده نداشت، تهدید به گفتن ماجرا به مادرش هم. آن مرد میدانست شفالی چه روحیهی لطیف و بخشندهای دارد. حدس زده بود ترجیح میدهد رنج آزار را تحمل کند تا برای پدر و مادرش دردسر درست کند. و درست حدس زده بود.
پدرسالاری و مردانگیِ سمیای که از دلش درمیآید، قرنهاست زنها و مردها را در سراسر جهان زخمی کرده و به شکلهایی نامحسوستر از آزار جنسی هم به جوانی شفالی راه پیدا کرده بود. یکی از خاطرههای اولش از مادربزرگش است که بیحوصله گرههای ساریاش را میبست، مویش را سرسری مرتب میکرد و میگفت دیگر لازم نیست نگران زیباییاش باشد، چون شوهرش مرده. این حرف به نظر شفالیِ کودک غلط میآمد، اما مادربزرگ انگار باورش داشت، پس شفالی هم چیزی نگفت.
مادربزرگ شفالی طوری شرطی شده بود که ارزش خودش را فقط در نسبت با یک نفر دیگر ببیند. این یکی از ویژگیهای اصلی پدرسالاری است. بیشتر زنها خبر ندارند، اما از بچگی طوری تربیت شدهاند که دنبال تأیید و تحسین باشند. بسیاری از زنها در سراسر جهان نه فقط برای احساس ارزشمندی به کسی بیرون از خودشان تکیه میکنند، بلکه نیاز دیگران را هم بر نیاز خودشان مقدم میدانند. پدرسالاری مردم، بهویژه زنها، را طوری شرطی میکند که نقشهای ازپیشتعیینشده را بپذیرند: همسر فرمانبردار، دختر مطیع، قربانی خاموش. یا از ترس، آنها را به نقشهای جعلیای مثل نینجای شفالی میراند و نمیگذارد سرشت واقعیشان را خودشان کشف کنند. بله، بسیاری از زنها بهطور طبیعی مراقب و بخشندهاند. اما وقتی این غریزهها را مصادره کنند و از آنها سوءاستفاده کنند، دیگر بازتاب خودِ واقعی نیستند.
نهادهایی مثل دین و سنتهای فرهنگی هم جلوی کشف سرشت واقعی ما را میگیرند. درست مثل پدرسالاری، این نهادها میخواهند آدم هویتش را از چیزی بیرونی بگیرد، از کلیسا، ازدواج، مدرسه و مانند اینها، نه از درون. رابطهی شما با دین یا ازدواجتان شاید سالم باشد؛ اما اگر این نهادها تنها منبع احساس ارزشمندی شما باشند، احتمالاً سالم نیست.
سلطهی پدرسالاری و شرطیشدن از راه نهادهایش، ما را چنان تشنهی دیدهشدن میکند و چنان از خودِ واقعیمان دور میبرد که برای گرفتن توجهی که میخواهیم، هویتی جعلی برای خودمان میسازیم. آن هویت «منِ کاذب» یا ایگو است و شکلهای گوناگونی دارد.